بیا و بعثت دیگرباره ی انسان را تماشا کن
قدم ميزنی که صدای دختر بچه ای قيچی ميشود براي بريدن نخ روياهايت
_مال بچه يتيماس.کمک نميکنين؟
از يک چشمش دريای صداقت ميبارد
و چشم ديگر انگار خواسته ای دارد
پولی از جيب درمی آوری و در صندوق می اندازی و در جواب خنده ی بی ريايش باصفا ميخندی و رد ميشوی
چند قدم گذشته ای و مشغول گره زدن افکار پاره هستی که صدايی با نهايت اشتياق می آيد...
ـ عمو!عمو!
_اين صد تومنی از جيبتون افتاد
باصفا تر از قبل ميخندد و بی رياتر ميخندی و ميگی خب اين هم بنداز تو همون صندوق
احساس ميکنم زندگی را بيشتر از قبل دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 4:51 توسط مداد مغزی
|