ايستاده است صبورانه و پاها نگران
قامت حيدری حضرت زهرا نگران
سايه افکنده شب فاجعه بر دامن دشت
جاده ی نور از اين ظلمت يلدا نگران
آب سر ميکشد از پشت سر شعله ی خاک
در دلش آتشی از آب و دريغا نگران
ذوالجناح است که با زين نگون آمده است
بی سوار از طرف مقتل مولا نگران
موج صد سلسله اندوه گره خورده به هم
در خم حيرت يک مرکب تنها نگران
می توان نقش کشيد از تب صحرای فرات
می توان گرم شد از سوختن،اما نگران
غزلي بود که نقاش به تصوير کشيد
منم و خيرگی و چشم تماشا،نگران